تبليغاتX
فرخار

 

 

                                                  هزينه هاي ناچيز باز سازي ويراني فرهنگي  

                                                گفتگو با نيلاب رحيمي رئيس كتاب‌خانه عامه  كابل

محمدسرور رجايي

 

اشاره: عمر نيلاب رحيمي كفاف ندادكه گفت و گويش با ما را ببيند. رييس كتابخانة عامة كابل در اين گپ از درد ها و دغدغه هايش راجع به وضع نابسامان فرهنگ در افغانستان امروز گفته است. شوروشوقي  كه به جبران عقب ماندگي ها و ويراني هاي فرهنگي در بستر كتاب و كتابخواني دارد از لابلاي سخنانش پيداست. اميد است آخرين تقاضاي او از كتابخانه ملي ايران مورد توجه مسئولان قرار بگيرد. يادش گرامي.

 

  در آغاز مي‌خواهيم دربارة فعاليت كتاب خانه‌هاي كابل و قدمت كتاب‌خانه در افغانستان بيشتر بدانيم؟

  در افغانستان  كتاب خانه از دورة گشتاسب در بلخ آغاز شده است. در آن زمان كتاب مقدس اوستا را در دوازده هزار پوست گاو نوشته بودند و در كتاب‌خانه «مهر برزين» در آتشكدة بلخ گذاشته بودند. از اين‌رو قدمت كتاب‌خانه در افغانستان به زمان‌هاي دور بر مي‌گردد و سلسله به سلسله در تمادي روزگار به سوي ترقي و كمال روي آورده تا اينكه در دوره ما رسيده است.

در سال 1345 دولت وقت افغانستان كتاب‌خانه عامة فعلي را از تركيب دو كتاب‌خانه مطبوعات و وزارت معارف در تشكيل وزارت فرهنگ وارد و تأسيس كرد. يعني از عمر اين كتاب‌خانه به همين نام چهل سال مي‌گذرد.

  از كتاب‌خانه‌هاي ولايات بگوييد؛ از سرنوشت مشتركشان. آيا هنوز هم فعال‌اند يا ...؟

  در ولايت ننگرهار هفت واحد كتاب‌خانه داشتيم. در شهر هرات سه واحد كتاب‌خانه فعال بود و در شهر مزارشريف هم سه كتاب‌خانه داشتيم. در بسياري از شهرهاي افغانستان بين دو تا هفت واحد كتاب‌خانه فعال شده بودند. متأسفانه جنگ آمد و نظام فرهنگي ما را از هم پاشاند و كتاب خانه‌ها در سراسر افغانستان زيان  فراواني متحمل شدند. بيشترين زيان  متوجه كتاب‌خانه‌هاي ولايات جنوبي ما بود. در اين ولايات علاوه بر كتاب‌ها تمام تجهيزات و امكانات كتاب‌خانه‌ها به يغما رفت و به طرف پاكستان انتقال يافت .

و حالا به عنوان مسئول كتاب خانة عامه چه فكر مي‌كنيد؟

به پيشرفت و فراگير شدن فرهنگ، حالا به لطف و مرحمت الهي بعد از توافقات بن در افغانستان يك فضاي امنيتي نسبتاً مطمئن به وجود آمده است. تا حدودي دولت و مردم متوجه وظايفشان شده‌اند و دانسته‌اند كه امور فرهنگي ارجحيت بيشتري دارد و تنها فرهنگ است كه ملت از هم پاشيده را منسجم خواهد ساخت و از اين راه مي‌شود روشنگري كرد و حقايق را بازشناساند. در همين زمينه با توجه به وزارت فرهنگ ما و كشورهاي دوست از جمله ايران، در حدود چهل هزار جلد كتاب براي ما مساعدت شده است. مؤسسات ملل متحد هم از جمله آي. او. ام و يونيما مساعدت زيادي در بازسازي ساختمان كتاب‌خانه عامه و خريداري تجهيزات مورد نياز اين كتاب‌خانه نموده‌اند.  

  طي چهار سال گذشته بسياري از كتاب‌خانه‌هاي ولايات را دوباره احيا كرده ايم.

 

در كتاب‌خانه عامه كابل در بخش روزنامه‌ها و مجلات از چه زماني روزنامه‌ها آرشيو شده است؟ آيا پژوهشگران مي‌توانند از آنها استفاده نمايند ؟

ما در كتاب‌خانه عامه كابل شعبة داريم به نام شعبه روزنامه‌ها و مجلات. در اين شعبه ما آرشيوي داريم از تمام روزنامه و مجلات دهه‌هاي گذشته كه بسيار پربار و غني به شمار مي‌آيد. از دوره‌هاي قبل از روزنامه شمس‌النهار، كه اولين روزنامه افغانستان بوده، به اين سو از تمامي نشريات چاپ و منتشر شده كلكسيون را داريم كه در اين شعبه بايگاني مي‌شود و بسياري از محققان و پژوهشگران نيازمندي اطلاعات تاريخي نيم‌قرن گذشته را از همين شعبه به دست مي‌آورند. اين شعبه از نظر كاري هم فعال و بسيار منظم است. مسئوليت اين شعبه به دوش آقاي حيدري وجودي   است و بيش از چهل سال در تمام دوره‌هاي سياسي با امانت‌داري كامل فعاليت كرده است.  از نشريات كه در دوره‌هاي گذشته به چاپ رسيده امروز در هيچ جايي شما حتي يك نسخه را نمي‌توانيد بيابيد ولي در اين شعبه كلكسيون همان نشريه موجود است و حفظ شده است. به عنوان نمونه عرض كنم كه در سال‌هاي گذشته نشريه‌اي به نام «كاروان» در كابل چاپ و منتشر مي‌شد. امروز حتي ناشر كاروان يك نسخه ندارد ولي ما در كتاب‌خانه، كلكسيوني از اين نشريه را داريم. حتي از روزنامه‌هاي «خلق» و «پرچم» كلكسيوني در كتاب‌خانه كابل موجود است.

  آيا تاكنون به كشورهاي ديگر مسافرت داشته‌ايد؟

بلي سفرهاي زيادي داشته‌ام به كشورهاي شوروي سابق، مولداويا، پاكستان و ايران. آخرين سفر من در سال 1381 در جمهوري اسلامي ايران اتفاق افتاد كه در   نمايشگاه بين‌المللي تهران دعوت شده بودم.

وضعيت فرهنگي اين كشورها را چگونه ديديد؟ آيا وضعيت فرهنگي ما با آنها قابل مقايسه است؟

وضعيت فرهنگي ما با هيچ كشوري قابل مقايسه نيست؛ هر كشور بايد وضعيت فرهنگي خود را بشناسد و درك نمايد. وقتي در سال 1381  ايران رفتم. فضاي فرهنگي ايران را كه مشاهده كردم با يك دنياي جديد فرهنگي برخوردم و تجربه كردم كه از هيچ لحاظ با كشور ما قابل مقايسه نيست. دليلش هم بيش از 25 سال جنگ و آوارگي فرهنگيان ما به خارج از افغانستان است. تصور من از تبعات جنگ‌هاي ويرانگر اين است كه مردم ما را نه تنها قانون‌گريز بار آورده بلكه قانون شكن هم ساخته است.   در كشور ما بعضي‌ها بسيار علاقه دارند كه نشريه داشته باشند و عده‌اي هم دارند. اما با كمال تأسف از قانون مطبوعات چيزي نمي‌فهمند و فكر مي‌كنند كه آگاه‌ترين فرد جامعه‌اند. ولي اين‌طور نيست از بي‌خبرترين فرد جامعه هم بي‌خبرترند. اين مسائل از پيامدهاي جنگ است .

براي بهبودي  كتاب‌خانه هاي افغانستان آيا مذاكراتي با مسئولان فرهنگي ايران داشته‌ايد؟

ما يك‌بار مذاكراتي با مسئولان فرهنگي و كتاب‌خانه ملي ايران در تهران داشتيم. از آقاي بروجردي و مسئولان كتاب‌خانه ملي ايران اظهار سپاس و امتنان را دارم و حالا از طريق شما براي آنها اعلام مي‌دارم. زيرا آنها عظيم‌ترين كار و عظيم‌ترين همكاري را با ما داشتند. در ضمن جا دارد از آقاي دكتر كهدويي كه يك چهرة شريف و لايق كشور اسلامي ايران در سفارت آن كشور در كابل است كه منشأ كارهاي ارزشمند فرهنگي شده است نيز تشكر و قدرداني نمايم. (با دست به بسته‌هاي كتاب اشاره مي‌كند.) اين بسته‌ها و كارتن‌هاي كتاب كه در دهليز كتاب‌خانه قرار دارد همگي از تلاش آقاي كهدويي است. اين كتاب‌ها هم از انتشارات دانشگاه پيام‌نور است. ما اين كتاب‌ها را طبق نياز دانشگاه ولايات در ولايات مي‌فرستيم تا به دست دانشجويان نيازمند برسد. اين كتاب‌ها در بخش‌هاي مختلف علوم به‌خصوص رشتة كامپيوتر را شامل مي‌شود . وقتي در دفتر آقاي بروجردي بوديم و با هم از راهكارهاي پيشرفت كتاب‌خانه كابل حرف مي‌زديم بسيار با حوصله‌مندي و دقت نظر به گپهايم گوش داد و راهنمايي كرد و ما را وعدة آقاي بروجردي تحقق يافته است و بس. فكر مي‌كنم تمام خواسته‌ها و نيازهاي كتاب‌خانه ما را مشفقانه برآورده ساختند. در زمان گفت‌وگوي ما در تهران كتاب ارزشمند دايره‌المعارف اسلامي چهار جلدش به چاپ رسيده بود ولي حالا ما از اين كتاب يازده جلد در كتاب‌خانه داريم. كتاب‌هاي ارزشمند ديگري كه از طرف كتاب‌خانه ملي ايران براي ما اهدا شده است نشان دهندة اين مهم است كه كتاب‌خانه ملي ايران چقدر به كتاب‌خانه عامه افغانستان مهربان است.

در سال‌هاي گذشته كتاب‌خانه ملي ايران براي ما چند دستگاه كامپيوتر و كتاب‌هاي زيادي به همراه سه نفر استاد در بخش آموزش كامپيوتر نيز روان كرده بود، تا يك دوره آموزش كوتاه‌مدت را برگزار نمايند. اما اين اساتيد كساني بودند كه يك سلسله اختلافات و بي‌نظمي را در عرصه كاري خود وارد ساختند كه شخصاً من از آنها آزرده خاطر هستم و نامشان را هم نمي‌گويم. اگر روزي مسئولان كتاب‌خانه ايران يا آقاي بروجردي را ديدم اسامي آنها را خواهم گفت كه اين اشخاص شخصيت نمايندگي كشور بزرگ اسلامي ايران را نداشته‌اند و من عملكرد آنها را هم عملكرد ملت بزرگ ايران نمي‌دانم.

   به اين دليل ما نتوانستيم استفاده بهينه از دوستان ببريم. اگر چه من در زمان مسئوليت آقاي بروجردي از وي تقاضا كردم كه زمينة آموزش كوتاه‌مدت سه ماهه را براي كتابداران ما در ايران فراهم سازد تا كتابداران ما شيوه عملي و مدرن كتابداري را بياموزند. حالا به واسطه شما اين تقاضا را از همكاران وي دارم. ما با ايران اسلامي فرهنگ و ادبيات مشترك داريم، زبان مشترك داريم و عقايد مشترك داريم. اگر اين تقاضاي ما عملي شود و براي چند نفر از كتابداران ما بورسيه آموزش كوتاه‌مدت را در كشور اسلامي ايران در نظر بگيرند. براي كتابداري ما بسيار مفيد واقع خواهد شد.

 

در چنين اوضاع و احوال كه فضاي بي‌كاري، فقر و حتي ناامني در شهر كابل حاكم است اولويت كاري شما در كتاب‌خانه عامه در چيست؟

اولويت كاري ما رشد و پيشرفت كتاب‌خانه و فرهنگ مطالعه است و اگر شرايط و مشكلات كه شما هم اشاره كرديد به ما اجازه دهد، ما با افزايش توانمندي ها تنها به اين كتاب‌خانه بسنده نمي‌كنيم و در جاهاي ديگر شهر هم كتاب‌خانه تأسيس مي‌كنيم. هدف و شعار ما كتاب براي همه است. بايد در دورترين نقطه كتاب براي خواننده رسانده شود. در صورت دست يافتن به هزينه‌هاي كافي اولويت كاري ما هم تحقق خواهد يافت كه ما بتوانيم فاصله‌هاي موجود را در بين كتاب و مردم كوتاه بسازيم تا تأثيرات منفي جنگ‌ها هم محو شود. تمام خواسته‌ها و هدف ما اين است.

  مشكل اصلي شما در اينجا چيست كه بتواند هدف شما را به چالش بكشد؟

مشكل اصلي ما نداشتن هزينة كافي و نداشتن جاي مناسب است. ممكن است شهرداري براي مكان كتاب‌خانه زميني را در اختيار ما قرار دهد ولي ساختن و به بهره رسيدن آن مكان زماني زيادي را در بر خواهد گرفت كه اين زمان هيچ‌گاه به نفع كتاب‌خانه‌هاي ما نخواهد بود.

پس هزينه‌هاي كه براي بازسازي افغانستان، كشورهاي خارجي در نظر گرفته‌اند  كجا مصرف مي‌شود؟

هزينه‌هايي كه مي‌آيند و مي‌روند من چيزي درباره‌اش نمي‌دانم . آنچه در اختيار اين وزارت‌خانه است كتاب است و لوازم فرهنگي. هزينه نقدي هم صرف بازسازي ساختمان‌هاي فرهنگي شده است ولي روي هم رفته اين هزينه‌هاي ناچيز براي بازسازي ويراني فرهنگي ما كه چون ساختمانهايش آسيب جدي در جنگ‌ها ديده اند كافي نيست. بعضي از مؤسسه‌هاي خارجي بازسازي فقط دوست دارند از كتاب حرف بزنند و حرفي را مي‌زنند كه هيچ به نفع كتاب و كتاب‌خانه‌هاي ما نيست. مي‌آيند اطاقي را در گوشة حياط كتاب‌خانه مي‌سازند و مي‌روند من بارها گفته‌ام ساختن اين اطاق‌ها چه دردي از ما دوا مي‌كند. ما نمي‌توانيم در سيستم فعلي از اينها بهره‌برداري خوب داشته باشيم. مي‌گويند ما در اين زمينه كمك مي‌كنيم و بس. ما چه مي‌توانيم بگوييم جز تحمل و صبوري.

پس مؤسسه‌هاي خارجي يا همان ان‌جي‌او ها هيچ طرحي براي فعال‌سازي سيستم‌هاي نو و مدرن براي كتاب‌خانه‌ها ندارند؟

نه، نه كار مفيدي هم كه ما مي‌خواهيم براي كتاب‌خانه‌هاي ما نشده است. يعني نخواستند كار مفيدي را انجام دهند  

ما در مجلة خود بحثي را بر مسايل افغانستان اختصاص داده ايم و از جمله پروندة ويژه اي را در شماره 24 در اين حوزه كار كرديم .اين مجموعه  را چطور ديديد؟

خوب بود. تا حدودي زمينه‌ساز اشتراكات فرهنگي دو كشور شده است ولي من اين پيشنهاد را به مجله شما دارم كه افغانستان تمام شعر نيست. شعر در افغانستان يك پديده ادبي است. ما پديده‌هاي ديگري هم داريم كه بايد به آنها هم پرداخته شود. ما داراي فرهنگ بسيار كهن هستيم. بايد زمينه‌هاي شناخت اين فرهنگ كهن و مشترك ما در اين مجله وزين كاويده شود. بايد اين اتفاق بيفتد تا مردم ايران بيش از اين آشنايي پيدا كند با ملتي كه در افغانستان زندگي مي‌كند كه با آنها هم زبان و هم فرهنگ‌اند و باور داشته باشند كه افغانستان با فرهنگ زبان فارسي دم سازند و حرف مي‌زنند. حتي ممكن است از نظر فرهنگي كهن‌تر از ايران باشد به دليل اينكه زبان و فرهنگ از طرف شرق به طرف غرب رفته است. زيرا در قرن 4 در شهرهاي بزرگ چون ري، طبرستان و خوزستان آن روز كسي به فارسي حرف نمي‌زده‌اند. اين حرف را تمام محققان به شمول بهار نوشته‌اند.

و سخن پايان؟

از شما و همكارانتان اظهار سپاس و امتنان دارم از اينكه دربارة اعتلاي دو فرهنگ مشترك تلاش مي‌نماييد و زمينه‌ساز شناخت ملت‌هاي فارسي‌زبان را فراهم مي‌آوريد.

 

+ نوشته شده توسط اعضای خانه ادبیات افغانستان در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 15:53 |

  داستان کوتاه که در این پست تقدیم شما خوبان می شود،از آخرین نوشته های خانم محمد حسینی است. این داستان کوتاه در یکی از جلسات هفتگی خانه ادبیات در حوزه هنری با حضور محمد حسین محمدی نقد شده است.  خانم محمد حسینی از نویسندگاه خوب و برنده ی چهارمین جشنواره ی قند پارسی است که حضور مستمر و مفید در جلسات هفتگی خانه ادبیات دارد .هدف از این کار آشنایی بیشتر شما خوبان با آثار جوانان به ویژه اعضای این جلسه است . 

 

هر جا كه مي‌روي تنها نباشي

 

امروز حكمم را اعلام مي‌كنند. البته اين طور گفته‌اند. هنوز چيزي معلوم نيست. خدا مي‌داند چه خواب‌هايي برايم ديده‌اند، شايد هم نه. به ديوار تكيه مي‌دهم. ديوار سرد است، اتاق نيمه تاريك پنجره ندارد. به آنها گفته‌ام تقصير من نبوده. قصد بدي نداشته‌ام. همين. اما آنها باور نكردند. چه مي‌شود كرد. آدم‌هاي نازنيني هستند. آن قدر به موقع مي‌آيند و به موقع مي‌روند كه آدم از اين همه نظم‌شان لذت مي‌برد. اينكه آدم به وقت باشد خيلي خوب است و باعث پيشرفت مي‌شود. هميشه سر وقت مي‌آيند، يك سري سوال‌هايي كه بايد بپرسند، مي‌پرسند، صحبت‌هاي مرا ضبط مي‌كنند يا مي‌نويسند، به همديگر نگاه مي‌كنند يا اگر تنها باشند سري تكان مي‌دهند و نفسي بلند مي‌كشند و مي‌گويند: "بسيار خوب. پس با ما همكاري نمي‌كني؟" و بعد مي‌روند. همين. من هيچ وقت آدم منظمي نبودم. به موقع به كارهايم نمي‌رسيدم، به موقع سر قرار حاضر نمي‌شدم. كتاب طالع بيني كه خوانده بودم نوشته بود به خاطر ماهي كه در آن متولد شده‌ام اين طور است كه دير به همه جا مي‌رسم. يكي از آنها كه با من مهربانتر است و زيباتر مي‌گويد: "بد مجازاتي در پي خواهي داشت." من كه نديده بودم. برايم تعريف كردند. البته همه‌اش تا حدودي درست بود كه مي‌شنيدم. ناراحت شدم يا نشدم بماند. با اين همه پرس و جوهايم شروع شد. بازپرس مهربان را بيشتر سوال پيچ مي‌كردم. موقعي كه تنها مي‌آمد، از زير زبانش حرف بيرون مي‌كشيدم، به من مي‌گفت: " تقصير خودت است، آخر اين كتاب به چه درد مي‌خورد" و كتاب را مي‌گذاشت روي ميز و نگاهي مي‌انداخت به من. چه كار مي‌شود كرد. كتاب. مادر سر ميز غذا يادآوري مي‌كرد هميشه " نوشتن به درد نمي‌خورد، برايت آب و نان نمي‌شود          " و ظرف غذا را مي‌گذاشت جلويت. قاشق غذا را مي‌گذاري دهانت. مي‌جوي و مي‌گويي "كار كاراست. من اين كار را دوست دارم. اگر مي‌گذاشتي كه ..."جمله را نيمه مي‌گذاري و به مادرت نگاه مي‌كني، او هم همينطور. سرش را مي‌اندازد پايين، لقمه‌ات را قورت مي‌دهي و تكيه مي‌دهي به صندلي. صندلي سرد است. ديوار سرد است. به حكمت فكر مي‌كني كه قرار است صادر شود يا شايد هم صادر شده و تو خبر نداري. شايد هم هيچ‌كدام، فقط خواسته‌اند تو را بترسانند. البته ترسو نيستي. اين همه وقت صرف كردي تا بتواني داستان نوشتن و اصول داستان نويسي را ياد بگيري يكي به يكي و وقتي ياد گرفتي داستان نوشتي و آن را به جشنواره‌هاي مختلف داستان كوتاه فرستادي كه هيچ‌كدام مقام نياورد. دلت خواست حرف‌هاي دلت را كه توي اين مدت نوشته بودي دوباره براي خودت باز‌خواني كني، يكي دو تا نايلون و چند دفتر مي‌شد، در آن خواب‌هايت را هم نوشته بودي. از خواب كه بيدار شدي، نشستي پشت ميزتحرير. چراغ خواب را روشن كردي. خودكار برداشتي، شروع كردي به نوشتنِ خوابي كه ديده بودي. دو قدم مانده به تو ايستاده بود وقتي از تو مي‌پرسيد: "چي شده؟" نوشتن بود و نبود. تو بودي و نبودي. آمد كنارت ايستاد. خواهرت بود. نگاهي به روي ميز انداخت. به دستت كه روي كاغذ مي‌رفت، تند‌تند، خط به خط. سينه‌هايش به حد خودش رسيده بود و خوش اندام. خنده‌اش در نيم‌رخ صورتش كه نور به آن تابيده بود، پيدا شد. گفت: "داستان مي‌نويسي؟" سرت را تكان دادي و باز خودكار بود كه سر مي‌خورد روي كاغذ. سرت را برگرداندي تا ببيني‌اش، رفت سر جاي تو، روي بالش تو دراز كشيد. به تمام رخش نور مي‌تابيد و به همه پيچ و تاب بدنش. گفت: "از همان قصه‌هايي كه يك دختر يا يك پسر زحمت مي‌كشد و براي خانواده‌اش كار مي‌كند و بعد عاشق مي‌شود." سرت را به علامت منفي تكان دادي. صدايش كش‌دار بود و خواب‌آلود. داستان‌هايت را نخوانده بود هيچ وقت، نه او، نه مادر، و نه...

خوابي را كه ديده بودي نوشتي. بعد دلت خواست رمانش كني يا داستان بلند به جاي داستان كوتاه. پشت‌ات را به ديوار سرد تكيه مي‌دهي. خميازه‌اي مي‌كشي. چشمانت را چند بار باز و بسته مي‌كني و به چهار گوشه اتاق مي‌نگري، اتاق خالي است و فقط تو هستي، تنها آنجا.

دراز مي‌كشم روي زمين سرد. دستانم را زير سرم مي‌گذارم. نگاهم به سقف است و دنبال روزنه‌اي مي‌گردم، نيست. صداي همسايه بغلي را هم ديگر نمي‌شنوم. بازپرس‌ها سر وقت مي‌آيند، كتاب به دست. بازپرس مهربان همراهشان است. دوباره تكرار نام، نام خانوادگي، محل تولد، محل زندگي، شغل و نيت من از نوشتن اين كتاب را مي‌پرسند. مي‌گويم: "تقصير من نبوده، قصد بدي نداشته‌ام." آنها سر تكان مي‌دهند: "همين، پس قصه كتاب چي؟" نور كم بود. اتاق ميز داشت و چند تا صندلي به اندازه آدم‌هاي داخل اتاق. بعضي وقت‌ها بعضي چيزها را نمي‌شود تحمل كرد. راست مي‌گويم. حالت خفه‌گي به آدم دست مي‌دهد. از محيط بدت مي‌آيد و دوست داري زودتر از آن محيط بيايي بيرون. دلت مي‌خواهد كه به سرعت وضع عوض بشود يا اينكه تو بتواني آن را عوض بكني. مي‌خواهم بگويم از اين اتاق، از اين صندلي‌ها و چيزي كه وسط اتاق قرار دارد بين من و آنها و خودم، بله خودم، از اين فكري كه توي سرم هست و مرا متفاوت مي‌كند... نه نمي‌گويم. اين اتاق مقدس است. در آن پرسش‌ها و پاسخ‌ها هر كدام عادلانه است. اين فضاي نيمه تاريك با ديوارهايي كه صدها يا شايد هم هزارها چشم به آنها نگريسته مقدس است، در اينجا آدم‌هاي باايماني هستند از جمله من. با ايمان هستم. من به نوشتن ايمان آورده‌ام و آن بازپرس‌ها هم به پرسش و پاسخ. خدا حفظ‌شان كند. كارشان را بي هيچ كم و كاستي انجام مي‌دهند، آنچنان كه بايد. هر آدمي بايد به يك چيزي ايمان بياورد وگرنه هدفش را گم مي‌كند البته به نظر من. نظر من كه نه. من با اين نظر هم عقيده‌ام. اين نظر و جمله را دوست فيلمسازم زد، وقتي مادرم به پول ايمان آورده و پيرو پول و اسكناس شده بود. نمي‌دانم دوست فيلمسازم از كجا اين جمله را ياد گرفته، شايد هم از خودش درآورده بود. كتاب را بازپرس‌هاي باايمان مي‌گيرند جلوي صورتت. مي‌گويند: "بخوان، از اينجا" تكه كاغذي را به عنوان علامت گذاشته‌اند وسط ورق‌هاي كتاب. علامت را با انگشت لمس مي‌كني، كتاب را از جايي كه تكه كاغذ لايش گذاشته‌اند باز مي‌كني. صحفه‌هاي اوليه كتاب است. به خوابي كه ديده بودي فكر مي‌كني، نه به حكمت. و مي‌خواني: "مرد خواب ديد شب به خانه رفته. با دخترش آشتي كرده و برايش شيريني خريده است. دخترش را بغل گرفت. بوسيد. دختر شربت برايش آورد و به جاي شكر توي ليوان فلفل ريخت و هم زد. مرد بدون هيچ واكنشي آن را نوشيد و دوباره دخترش را بغل كرد و بوسيد. مرد ليوان به دست رفت توي رختخواب خوابيد، دختر آمد كنارش. به صورتش نگاه كرد، دخترش نبود، معشوقه‌اش بود. با دختر عشق بازي كرد. مرد خسته شده بود و خواب آلود. آب خواست. معشوقه‌اش آب ريخت توي همان ليوان شربت فلفل و به دستش داد. مرد نوشيد و وقتي ليوان را به معشوقه برگرداند و به او نگاه كرد، فهميد معشوقه‌اش نيست كه ليوان را از او گرفته، زنش بوده است. كنار زنش خوابيد، توي همان رختخواب، تا صبح. از خواب كه بيدار شد، كنارش هيچ كس را نديد. غلت زد توي رختخوابش. دهانش از تندي شربت فلفل ديشب هنوز مي‌سوخت. ليوان شربت بالاي سرش بود. به ديشب فكر كرد، به دخترش، معشوقه‌اش و زنش. مرد به ياد آورد كه هيچ وقت معشوقه‌اي نداشته تا زنش باشد تا دختري برايش به دنيا بياورد." بازپرس مهربان دستش را طرف كتاب دراز مي‌كند، مي‌گيرد از تو. مي‌فهمم كه ديگر لازم نيست بقيه‌اش را ادامه بدهم. هميشه اين چند ورق را مي‌خواهند برايشان بخوانم. نگاه مي‌كنند به همديگر، يعني وقت بازجويي تمام شده است. مي‌گويم: "فقط يك خواب بوده" دستگاه ضبط صدا را خاموش مي‌كنند. مي‌گويم: "من فقط نوشته‌ام" مي‌گويند: "بسيار خوب. پس با ما همكاري نمي‌كني؟" مي‌گويم: "فقط خوابي را كه ديده‌ام نوشته‌ام، توي كتاب هم مرد خواب ديده است"

مي‌گويند: "اين مطالب... نوشتن قاعده و قوانيني دارد" هر چه مي‌گويم: "تقصير من نبوده" باور نمي‌كنند. جالب است، از نوشتن و قاعده آن با خبر هستند. خودشان گفتند، مطلبي از آنها نخوانده‌ام تا به حال. اما آنها همه داستان‌هاي مرا در اين مدت خوانده‌اند. داستان‌هايي كه جايشان فقط در كمد كتاب‌ها بود و هيچ نوري به آن كاغذها، مدت‌ها است نيفتاده. تقصير من نيست، خواب ديده بودم، خوابم را نوشتم، تبديل به كتاب رمانش كردم، چاپ شد. خيلي هم سرو صدا كرد، يعني فروش خوبي داشت. بازپرس‌ها به غير از داستان‌ها، از خصوصي‌ترين مسائل زندگي‌ام اطلاع دارند. چيزهايي كه فقط خودم در خلوت با معشوقه‌ام مي‌دانستم نه هيچ كس ديگر. بازپرس‌ها همه چيز را مي‌دانند. انگار مي‌دانستند مي‌خواهم داستان نوشتن را ياد بگيرم، بنويسم، داستان‌هايم را كه هيچ كس از آن استقبال نكرد، در كمد كتاب‌ها نگه دارم، و خوابم را بنويسم. مي‌دانستند. هر جايي كه مي‌رفتم، تنها نبودم انگار. فقط احساس مي‌كردم كسي نيست و تنها هستم. و امروز كه نمي‌دانم چند روز از امروز مي‌گذرد، حكمم را اعلام مي‌كنند. از بازپرس مهربان نمي‌پرسم ديگر. شايد هم مي‌دانم‌ و نمي‌خواهم بدانم كه مي‌دانم حكمم چيست؟ ديگر برايم اهميت ندارد. مهم نيست كه توي توالت تنها باشم يا نباشم. به ديوار سرد تكيه بدهم يا ندهم. اصلاً بگذار آخر اين قصه را آنها بنويسند. شايد اين قصه آخرين رمان من باشد.

 

 

                                                                                پايان

                                                                        تينا محمدحسيني

                                                                          

 

 

+ نوشته شده توسط اعضای خانه ادبیات افغانستان در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 10:41 |
اشاره : خبر ورود خالد حسيني ، ديروز براي اولين بار روي خروجي سايت خبري پارسه قرار گرفت . از اينكه اين سايت خبري از چه منبعي به آن رسيده بود هنوز خبري منتشر نشده است . اما اين خبر بسياري از دوستان فرهنگي هردو كشور همزبان را به نوعي سر كار گذاشت. امروز تعدادي از روز نامه ها باشك و ترديد به نشر اين خبر پرداختند . اين در حالي بود كه تلفن همراه ما هم بيكار نمانده وهي زنگ مي خورد . در اين ميان روز نامه سرمايه بيش از ديگر روزنامه ها زحمت كشيده بود تا صحت خبر را به دست بياورد . همين امر باعث شد تا اصل خبر اين روزنامه را براي اطللاع بيشتر دوستان در اينجابياوريم .


حضور خالد حسيني در ايران
موضوع در كل شوخي بود
 


خبر ورود خالد حسيني نويسنده افغان به ايران صبح ديروز روي خط اخبار برخي خبرگزاري ها رفت و برخي نويسندگان هم اين خبر را شايعه اي بيش نخواندند. با اين وجود علاقه مندان به آثار او در ايران ابراز اميدواري كردند كه روزي حضور او را در ايران پذيرا باشند.
خالد حسيني به ويژه طي دو سال گذشته و بعد از ترجمه دو اثر ادبي اش «بادبادك باز» و «هزاران خورشيد تابان» طرفداران زيادي در ايران پيدا كرد. اين دو كتاب كه هر كدام روايتي از تاريخ سياسي و اجتماعي افغانستان است در قالب رمان به مخاطب ارايه شده است.
مديا كاشيگر كه در آستانه برگزاري جايزه ادبي روزي، روزگاري و برنده شدن مجدد كتاب خالد حسيني در اين جايزه ادبي موضوع ورود او را به ايران در كل يك شوخي مي داند و مي گويد: «ما همه علاقه مند به حضور خالد حسيني در ايران هستيم اما اين كار هزينه بالايي مي خواهد و از سويي ديگر بايد يك سري مناسبات هم در نظر گرفته شود.»محمد سرور رجايي، مسئول اجرايي خانه ادبيات افغانستان در ايران بعد از اين كه يك ساعتي تلفني موضوع ورود خالد حسيني به ايران را از دوستانش مي پرسد و تا مشهد سراغ او را مي گيرد، در پايان مي گويد: «دوستان كه هيچ خبري از ورود خالد حسيني به ايران نداشتند حتي استاد مظفري و كاظمي دو استاد ادبي افغانستان كه در مشهد زندگي مي كنند هم از اين ماجرا بي خبر بودند.»
رجايي با روايت ديگري از نيامدن خالد حسيني به ايران مي گويد و آن هم عدم استقبال جمعيت ادبي افغانيان مقيم ايران نسبت به آثار و موضع گيري هاي ادبي اوست و مي گويد: «نمايش بادبادك باز در افغانستان ممنوع التصوير شده و از سوي ديگر فرهنگيان افغان مقيم ايران هم آثار خالد حسيني را كالايي سفارشي مي دانند.»
حسين محمدي، نويسنده افغان كه در ايران زندگي مي كند هم هيچ خبري از حضور خالد حسيني در ايران ندارد و بعيد مي داند كه او به ايران آمده باشد بي آنكه هيچ فرد ادبي افغان از اين حضور بي اطلاع باشد.او تنها خبر حضور خالد حسيني در ايران را از آثار ابراهيم شريعتي از نشر عرفان شنيده و اين كه نشر ثالث قرار بود در نمايشگاه كتاب مقدمات حضور خالد حسيني را فراهم آورد.سال گذشته كارگردانان هاليوود به سراغ داستان بادبادك باز خالد حسيني رفتند و براساس اين داستان فيلمي هم ساخته شد كه در آن همايون ارشادي بازيگر ايراني ايفاي نقش كرد.مهدي غبرايي كه هزاران خورشيد تابان خالد حسيني را ترجمه كرده است اميد دارد كه روزي او را از نزديك ببيند اما هيچ اطلاعي از حضور او در ايران ندارد.
نايپول تنها نويسنده اي است كه تاكنون غبرايي آثارش را ترجمه كرد و او را از نزديك ديده و علاقه مند است كه بتواند خالد حسيني را هم در ايران ببيند اگرچه مي گويد: «با هزينه مترجمي كه نمي شود از او پذيرايي كرد مگر اين كه موسسه يا نهادي از او دعوت كند.»

بازگشت به بالا نسخه قابل چاپ  ارسال خبر
+ نوشته شده توسط اعضای خانه ادبیات افغانستان در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:31 |

دريغ و درد، با اظهار تاسف با خبر شديم كه جامعة فرهنگي ادبي افغانستان يكي ديگر ازخادمان صديق فرهنگي خود را از دست داد. خانه ادبيات افغانستان ضايعة درگذشت زنده ياد استاد غلام فاروق (نيلاب رحيمي) را به خانوادة آن مرحوم و دوستداران فرهنگ زبان فارسي تسليت مي گويد. هفته پيش وقتي با دوستان از نمايشگاه بين المللي كابل بر مي گشتم در ميانة راه دوستي اين خبر تلخ را گفت : كه هفته گذشته در روز هشتم ثور  نيلاب رحيمي هم بر اثر مريضی که داشت  جاودانه شد. اول فكر مي كردم شوخي مي كند يا كدام رحيمي ديگر است . گفتم منظور شما كيست استاد نيلاب مسوول كتاب خانه عامه ، نويسنده و كتابشناس ما كه نيست . با اندوه گفت مگر تو خبر نداري  ؟

به فكر فرو رفتم و يادم آمد كه چقدر مهربانانه  در  تابستان 85 در دفتر كارش از من استقبال كرد  و باهم حدود 2 ساعت صحبت كرديم . آنهم در قالب يك گفت و گو . آن و قت او برايم گفت كه آخرين سفر خارجي ام  در سال 81 به ايران بود كه  در نمايشگاه بين المللي تهران دعوت شده بودم . هنوز آن گفت و گو را در جايي به چاپ نرسانده ام . حالا لازم مي دانم كه بخشي از آن را در وبلاگ خانه ادبيات بياورم . زيرا آنروز هم به عنوان يكي از اعضاي اين خانه خدمتش رسيده بودم . متن مفصل اين مصاحبه بماند براي بعد .

 

 آقاي رحيمي آيا تاكنون به كشورهاي ديگر مسافرت داشته‌ايد؟

بلي سفرهاي زيادي داشته‌ام به كشورهاي شوروي سابق، مولداويا، پاكستان و ايران. آخرين سفر من در سال 1381 در جمهوري اسلامي ايران اتفاق افتاد كه در   نمايشگاه بين‌المللي تهران دعوت شده بودم.

وضعيت فرهنگي اين كشورها را چگونه ديديد؟ آيا وضعيت فرهنگي ما با وضعيت فرهنگي اين كشور قابل مقايسه بود يا خير؟

وضعيت فرهنگي ما با هيچ كشوري قابل مقايسه نيست؛ حتي اين مقايسه انجام دادن يك كار اشتباه است. هر كشور بايد وضعيت فرهنگي خود را بشناسد و درك نمايد. ولي در سال 1381 در ايران دعوت شدم و رفتم. فضاي فرهنگي ايران را كه مشاهده كردم با يك دنياي جديد فرهنگي برخوردم و تجربه كردم كه از هيچ لحاظ با كشور ما قابل مقايسه نيست. دليلش هم بيش از 25 سال جنگ و آوارگي فرهنگيان ما به خارج از افغانستان است. تصور من از تبعات جنگ‌هاي ويرانگر اين است كه مردم ما را نه تنها قانون‌گريز بار آورده بلكه قانون شكن هم ساخته است. شايد اسكيموهاي قطب جنوب نظم و نسق داشته باشند و پاي‌بند به قانون شان باشند. در كشور ما بعضي‌ها بسيار علاقه دارند كه نشريه داشته باشند و عده‌اي هم دارند. اما با كمال تأسف از قانون مطبوعات چيزي نمي‌فهمند و فكر مي‌كنند كه آگاه‌ترين فرد جامعه‌اند. ولي اين‌طور نيست از بي‌خبرترين فرد جامعه هم بي‌خبرترند. اين مسائل از پيامدهاي جنگ است. تا در بين مردم نظم ايجاد شود و قوام يابد زمان زيادي را لازم دارد

+ نوشته شده توسط اعضای خانه ادبیات افغانستان در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:36 |

 

اشاره: این مطلب که نقدی است بر کتاب باغ های معلق انگور سید ضیا قاسمی، دیروز در روز نامه "جام جم " به چاپ رسیده بود . ما برای استفاده بیشتر دوستان این خانه بر وبلاگ گذاشتیم

 

 

نگاهي به شعرهاي سيدضياء قاسمي «در باغ‌هاي معلق انگور»

حواست نيست عاشق كرده‌اي حتي درختان را

 

كتاب باغ‌هاي معلق انگور اثر شاعر جوان و خوش قريحه افغان سيدضيا قاسمي از مجموعه كتاب‌هايي است كه بتازگي نشر سوره مهر منتشر كرده است.
تورق نخستين كتاب، ما را با مجموعه‌اي متشكل از دو قالب شعري روبه‌رو مي‌كند: غزل (كه حجم عمده دفتر است)، سپيد و در كنار اين دو البته دو رباعي و يكي دو نيمايي.

غزل قاسمي، غزل عاشقانه دلنشيني است كه مبتني بر تصويرسازي‌ها و مضمون‌پردازي‌هاي نوست. در كنار اين، نسيم غمي آشنا در لا‌به‌لاي واژگان او وزيده است: غمي برخاسته از غربت و نوستالژي وطن.

هر چند تمامي غزل‌هاي دفتر عاشقانه نيست و برخي مستقيما به مسائل اجتماعي و بخصوص حضور افغان‌ها در غربت مي‌پردازد؛ مثل غزل (افغاني)‌:

خيابان، ظهر، خلوت بود و او پر موج و توفاني

قدم مي‌زد خودش را، غرق در افكار طولاني...

به روي نرده خم شد  بعد چشمان خودش را بست

كسي از پشت سر او را صدا زد: آي افغاني !

اما در بسياري از آثار اين پرداخت بسيار دروني‌تر از اين غزل  است:

اي روح سرگردان سرگردان سرگردان

از بلخ تا قونيه، از بهسود تا تهران...

گذشته از اين، زبان پرداخته و بيان روان شاعر در تمامي اشعار نمودي آشكار دارد كه در مجاورت با واژگان فارسي دري يا شيوه بيان متفاوت برخي واژگان حلاوتي ديگر به شعر داده است:

ز روي راه سيبي گنده را با پا به جوي انداخت‌

-  چه بيهوده است اين دنياي مدفون در فراواني

يا:

لبانت قند مصري، گونه هايت سيب لبنان را

روايت مي‌كند چشمانت آهوي خراسان را...

چنان كه از همين مثال‌ها نيز مشخص است، شاعر با توجه به تصويرسازي بر آن بوده است كه از فرم‌زدگي بگريزد و شعر سالم و بي پيرايه بگويد. نكته ديگر طنز شيرين نهفته در برخي ابيات است كه چنان كه گفته شد بيشتر غمگنانه است:

زمانه يك خبر خوش برايت آورده است

سلام ! چشم تو روشن كه عاشقت مرده است...

يا:

كسي كه اين طرف خط نشسته مجنون است

 - الو ! سلام عزيزم ! صدات محزون است.. .

...

نمي شود كه بگويم كه دوستت دارم

نمي توانم ليلي! خلاف قانون است

(توجه كنيد به استفاده هوشمندانه از اختيار شاعري در مصراع پاياني. استفاده از چنين اختياري در اشعار قاسمي بسيار نادر است بنابراين بر چرايي آن در اين مصراع مي‌توان تامل كرد. شاعر با ايجاد لكنت موسيقايي  و نه اشكال وزني  «نتوانستن» مورد اشاره در مصراع را پررنگ‌تر كرده است.)

مي بينيد كه اين طنزها بيشتر ماهيت مفهومي دارد، اما گاه نيز اين طنز در نتيجه تضاد دروني واژگان شكل
مي‌گيرد مثلا در غزلي كه اين گونه كلاسيك است:

نگاهت ناز گل‌ها نرمي آب روان دارد

دو چشمت شور باغستان مگر در خود نهان دارد؟

...

شاعر به اين پايان بندي متفاوت مي‌رسد كه لبخندي شيرين بر لب مي‌آورد:

صدايت دور از من، ماه من! بردار گوشي را

مگر اين روح عاشق تا كجا تاب و توان دارد

در حقيقت اين تفاوت ناشي از يك تفكر عاشقانه است. اين انديشه كه عاشقانگي ماهيتي ازلي ابدي است، رودساري كه در اكنون جاري است، اما سرچشمه اش در ازل است و مصب‌اش در ابد. لذا هر ماجراي عاشقانه‌اي با ليلي و مجنون نسبت دارد چنان كه با رومئو و ژوليت و... . اين همان پيوند عاشق كلي با معشوق كلي است كه در حقيقت ستايش عشق است نه معشوق و عاشق. همان كه به شكلي ديگر در گفته سعدي هست:

همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي

كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

و در همين غزل قاسمي نيز مي‌گويد:

ببين در غارهاي دور هر سو كنده‌ام نقشي

گلي، ماهي، نه، آهويي كه چشمي مهربان دارد

تو را در كوزه ها، در جام‌ها، روي قلمدان‌ها

تو را در هر چه از اين شور شيرين داستان دارد...

نكته ديگر در عاشقانه‌هاي قاسمي، توجه او به معشوق به عنوان يك ماهيت زنانه است. معشوق شعر قاسمي بي شكل و صورت نيست و ماهيت ماورايي هم ندارد. زني است اهل همين حوالي: انساني كه دوست دارد و دوست داشته مي‌شود.

كنار پنجره گيسو به گيسوي شب و باران

حواست نيست عاشق كرده‌اي حتي درختان را

(توجه كنيد به دو واژه شب و باران كه هر يك وجهي از گيسو را در خود مي‌پرورند: سياهي را و رشته رشته بودن را)‌

و هر گاه كه معشوق را تا مرتبت خدايي بالا مي‌كشد، مقصودي دارد كه در تصويرسازي‌اش نمود مي‌يابد:

تو را من مي‌پرستم بعد از اين تا هر زمان باشم

نمي سازم دگر در باميان بوداي ويران را

غير از اشاره روزآمد شاعر در مصراع دوم مي‌توان به اين نكته نيز توجه كرد كه تفكر ويران كننده مجسمه بوداها همان تفكري است كه شاعر به مدد عاشقانگي‌اش با آن مي‌ستيزد.

و البته شعر شاعر ما در عين سادگي‌اش، از ظرافت‌هاي زباني نيز خالي نيست:

چنان ملاحت‌ات افكنده شور در آفاق

كه در پي‌ات همه جا خون دل روان بوده

(توجه كنيد به رابطه ملاحت و شور)‌

شعرهاي سپيد

سپيدهاي قاسمي همان زبان روان را دارند با اين تفاوت كه اينجا به زبان به عنوان يك گستره مناسب براي نمود شاعرانگي، در كنار خلق تصاوير توجه بيشتري شده است:

زمين سياره كوچكي است

با غم‌هاي بزرگ

حنجره‌ام را در باد مي‌تكانم

چشم‌هايم را در رود

خوشا به حال گنجشكان‌

كه مي‌توانند بر سيم‌هاي خاردار

بنشينند و آواز بخوانند

خوشا به حال آفتاب و نسيم

كه در فرودگاه‌ها از آنها اثر انگشت نمي‌خواهند...

نكته اينجاست كه در شعرهاي سپيد، قاسمي به زباني امروزي‌تر، با واژگاني پرطراوت‌تر مي‌رسد و در نتيجه خلق تصويرهاي نو براي او آسان‌تر نيز مي‌شود.

در كنار اين همان ويژگي‌هاي كلي غزل قاسمي در سپيدها نيز هست: طنز غمگنانه:

نه مثل پرنده/ از آسماني كه پاسبان ندارد

نه مثل نسيم/ تن ساييده به سيم خاردار

مثل يك آدم / دو ساعت در صف مي‌ايستم

پاسپورتم مهر مي‌خورد/ و از مرز مي‌گذرم...

همان غم غربت و توجه به وطن:

سلام بر تو/ اي ماه !/  تو نه ماه تهراني

نه ماه لندن وپاريس/ نه ماه صحاري اعراب

تو ماه كابلي/ كه با زيبايي افسانه گونت

پشت كلكين نشسته‌اي‌

و با من چاي سبز مي‌نوشي...

و البته همان عاشقانگي:

تن تو/ بيداري درختان انگور است

تن تو/  روياي دشت‌هاي گل سرخ

تن تو باغ‌هاي معلق بابل است

و من شاعري بيابانگرد

كه از نظاره ات

مشاعرش را از دست داده است.

نكته جالب توجه تاثير پنهاني است كه به نظر نگارنده در شعرهاي قاسمي از آثار نزار قباني وجود دارد. در عاشقانه‌ها مثل همين مثال بالا، اشتراك لحن با نزار بوضوح و با كمي دقت آشكار مي‌شود. همان تصاوير منقطع و فلاش وار و البته با ارتباط پنهان در كنار مضمون‌پردازي:

حالا/  او/ تنها يك ضمير مفرد غايب است

در شعرهايم/ كه زيبايي‌اش را خلع كرده‌ام

و نامش را/ از قطار كلمات

از پنجره / بيرون انداخته‌ام...

(توجه كنيد به ضد عاشقانه‌هاي نزار)‌

و البته در شعرهاي ميهني لحن شيركو را با همان شيوه پرداخت و غم غربت و البته گاهي فريادگون:

ماه پشت ابر است/ آهسته تر بخوانيد

آهسته‌تر پا بكوبيد/ زمين پوشيده است از مه

كلمات من !/ كلمات عزيز من !

يادتان باشد/ از زير آوار بيرون كشيده‌ام شما را

چون مادران هراسان

باران بمب‌ها و موشك‌ها را

به جستجويتان دويده‌ام/ با قايقي شناور بر خون

به خانه‌ام آمديد...

بي‌شك در شيوه بيان و تصويرپردازي مي‌شود مشابهت‌هايي بين اين اثر زيبا و اثر پرشكوه شيركو (نپرسيد چگونه...) پيدا كرد. البته بديهي ست كه اين تاثير، امري مذموم نبوده و اصولا در حيطه تقليد نيست. بلكه برخاسته از درك صحيح شاعر از مقتضيات ژانر شعر است. او اين لحن آشنا را به زيبايي به كار مي‌گيرد تا حرف خودش را، تصوير خودش را و انديشه خودش را به مخاطب منتقل كند. بي‌ترديد ممكن است همه اينها كاملا ناخودآگاه نيز باشد. شاعر ناخودآگاه لحني را برگزيده كه مألوف به ذهنش بوده است و اتفاقا مألوف با ذهن مخاطب نيز هست و به انتقال حس و درونمايه كمك مي‌كند.

خلاصه آن كه مجموعه «باغ‌هاي معلق انگور» مجموعه‌اي شيرين و دلچسب است كه شعرهايش مثل خود شاعر صميمي و مهربان‌اند. اين مهرباني سبب مي‌شود كه مخاطب با شعر همراهي بيشتري پيدا كند و دست در دست آن به كشف زيبايي‌ها برود.

سيامك بهرام‌پرور



+ نوشته شده توسط اعضای خانه ادبیات افغانستان در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 6:44 |

گزارشی از جلسه نقد داستان «عطر سکوت» نوشته آمنه محمدی

اشاره : متن این گزارش از سایت مرکز آفرینشهای ادبی حوزه هنری گرفته شده است . این سایت با عنوان "ادب فارسی " و با این نشانی قابل مشاهده است .www.adabefarsi.ir

 
در هفتمین جلسه از سلسله نشستهای نقد و بررسی آثار نویسندگان و شاعران افغانستان که روز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ماه هشتاد و شش در تالار اندیشه
تعداد مشاهده : 2  يکشنبه، 5 اسفند 1386  10:40:17

  در هفتمین جلسه از سلسله نشستهای نقد و بررسی آثار نویسندگان و شاعران افغانستان که روز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ماه هشتاد و شش در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار شد و محمدحسین محمدی نویسنده و منتقد افغانستانی¬، مجموعه داستان «عطر سکوت» نوشته آمنه محمدی که از هموطنان خود اوست را نقد کرد. برنامه با توضیحاتی از محمد سرور رجایی مدیر دفتر ادبیات افغانستان در حوزه هنری آغاز شد. رجایی ضمن معرفی نویسنده او را از چهره های شاخص نسل نویسندگان امروز افغانستان برشمرد که جزو اولین زنان مهاجر افغانستانی است که موفق به انتشار آثارش شده است و افتخاراتی را هم در طول دوران نویسندگی در جشنواره های مختلف بدست آورده و همیشه جزو نفرات برتر جشنواره قند پارسی بوده است. آمنه محمدی متولد سال 1360 در بامیان افغانستان است که در همان دوران کودکی به همراه خانواده به ایران مهاجرت کرده و هم اکنون ساکن شهر مشهد می باشد. محمدی علاوه بر انتشار مجموعه داستان «عطر سکوت» کتاب «سایه ای مهتاب » را نیز در سال هشتاد و یک منتشر کرده است. رجایی پس از خواندن یکی از داستان های مجموعه عطر سکوت جلسه را به محمدحسین محمدی واگذار کرد که در ادامه نظرات او را در مورد این مجموعه داستان مرور می کنیم.
نسل جدید داستان نویسان مهاجر افغانستان در ایران مخصوصا قشر خانم ها یا دختران که خانم آمنه محمدی در این گروه جای دارند و چند خانم نویسنده دیگر که یک گروه را تشکیل داده اند، نسبت به نسل اول داستان نویسان مهاجر دید متفاوتی دارند که این مسئله هم مثبت است و هم اینکه مشکلاتی را برای آنان در پی دارد و علیرغم فراهم آوردن امکانات و دستاوردهایی برای نویسنده، محدودیت هایی را نیز برای آنها به همراه داشته. این گروه از نویسنده ها افغانستان افغانستان را در ذهن شخصی خود به یاد دارند اما در داستان هایشان افغانستان را فراموش کرده اند. در این کتاب داستان کوتاه عطر سکوت ماجرایی است که در افغانستان می گذرد و ویژگیهاو برخی تحولات افغانستان را به صورت فشرده در خود دارد و داستان نسبتاً خوبی هم هست ولی به جز این داستان و داستان موهای پریشان، در مورد دیگر داستانها اگر بدانیم که نویسنده افغانی است داستان معنا پیدا می کند و در غیر اینصورت افغانستانی بودن نویسنده حس نمی شود و زیاد مهم نیست. به همین خاطر شما این مجموعه را اگر با نام نویسنده های دیگر بخوانید، به شرطی که عنوان(عطر سکوت) را حذف کنید مشکلی در مجموعه به لحاظ فضا و شخصیتها و موضوعات و درونمایه احساس نخواهید کرد. به نظر من این هم حسن است و هم ضعف و در واقع پاشنه آشیل و رفتن روی لبه تیغ است چرا که موجب شده داستانها همه زمانی و همه مکانی شوند و هر خواننده ای به راحتی می تواند با داستان رابطه برقرار کند حتی اگر افغانستان را نشناسد چرا که مشکلات انسان و به ویژه زنها را مطرح می کند که خاص افغانستان نیست؛ اما وقتی در زندگی نامه نویسنده می بینیم که متولد افغانستان است توقع داریم و می خواهیم بدانیم که از جامعه خود و از بومیت خود چه دارد؟ من و البته بسیاری از نویسندگان معتقدیم که اگر بخواهیم جهانی شویم از راه فرهنگ بومی خودمان می توانیم به نتیجه برسیم، همانطور که نویسنده ایرانی اینگونه می تواند جهانی شود. این مجموعه ضعف دیگری هم دارد و آن هم ضعف فقدان شخصیت است شما پس از خواندن تمام این کتاب حتی یک شخصیت هم در ذهنتان باقی نخواهد ماند چرا که اصلا در داستان های این کتاب شخصیت به معنای واقعی وجود ندارد. تمام آدم های این کتاب بدون نام هستند و با کلماتی مثل زن، مرد، پیرمرد، پدربزرگ، دختر، بچه و ... معرفی می شوند و همین امر موجب شده تا هیچ شخصیتی از این مجموعه در ذهن ما نماند همچنین هیچ توصیف ظاهری هم از شخصیتها نداریم. نوع نگاهی که به داستان دارند نوعی رویکرد مینی مال به داستان است اما متأسفانه برداشتی که از داستان مینی مال در ذهن نویسنده و نویسندگان هم نسل او وجود دارد همان برداشت و تعریفی است که در ایران نسبت به داستان مینی مال است. يعني داستاني كه در حد يك سطر، يك پاراگراف، يك صفحه يا صد كلمه و بعضي وقتها 150 كلمه باشد را داستان ميني مال مي گويند. اما اين برداشت غلطي است چرا كه داستان كليساي جامع از ريموند كارور كه جزو سردمداران داستان ميني مال است چهل صفحه است ولي با اين حال داستان ميني مال است. ميني مال به اين معنا نيست كه در حجم داستان حداقل گرايي كنيم اين حداقل گرايي در عناصر داستان بايد به وجود بيايد هر چند حجم داستان هم مي تواند از ملاكها باشد ولي از ملاكهاي ضعيف. داستانهاي اين كتاب به طور ميانگين دو صفحه هستند و همين محدوديت باعث شده تا دست و پاي نويسنده براي پرداختن به فضا و به محيط و صحنه پردازي توجه لازم را نداشته باشد كه اين ضعف هم به فقدان شخصيت اضافه مي شود. در اين كتاب با زاويه ديد اول شخص بسيار كم مواجه هستيم و تنها سه داستان « طلايي ترين ستاره شب، پوچ و كاج» داراي اين زاويه ديد هستند و بيشتر داستانها با زاويه ديد داناي كل مطلق نوشته شده اند. اول شخص زاويه ديد مدرن تري نسبت به ديگر زواياي ديد است چرا كه در اين حالت فرديت من راوي و شخصيت برجسته تر خواهد شد تا اينكه از زاويه ديد سوم شخص و داناي كل استفاده شود. در سوم شخص و داناي كل، با واسطه و گاهي با چند واسطه با شخصيت رابطه برقرار كنيم ولي در اول شخص بدون واسطه. از آنجا كه اين گروه از نويسندگان بيشتر نگاهي بيروني به دنياي اطراف خود دارند و نه ديدي دروني، به همين خاطر شخصيتها بيشتر بيروني هستند و درون آنها خالي است در حالي كه هر چه جامعه مدرن تر مي شود انسانها وبالطبع درون آنها پيچيده تر مي شود. همچنين اين نسل از نويسندگان ديدشان به جامعه و زندگي ديدي نزديك به ديد فمينيستي است و كتابهاي سكينه محمدي و صديقه كاظمي را اگر خوانده باشيد به اشتراكاتي مي رسيد. تمام آدمهاي اين داستانها زن هستند زنهايي كه معمولاً تنها هستند و در كنارشان يك بچه و يا يك دختر است و مردي حضور ندارد و در اين داستانها ديدي ضدمرد وجود دارد و در واقع اين نسل به مرد افغاني اعتنا ندارد، چه به لحاظ زندگي و چه اجتماعي و به همين خاطر مردها در داستان غايب هستند و در داستانهايي كه حضور دارند فقط نام و سايه مرد وجود دارد. نگاه آمنه محمدي و برخي از نويسندگان همانند او به داستان و تكنيك داستان خيلي مهم نيست. آنها تلاش دارند تكنيكهاي جديد داستان نويسي را به كار بگيرند اما بيشتر در خدمت همان مفهومي كه خودشان در پي آن هستند، و در اصل به همان اندازه از تكنيك كار مي كشند كه حرفشان را بزنند ولو اينكه آن تكنيك را به طور ناقص استفاده كنند.
امروزه در تعاريف متداول، يكپارچگي جزو اساسي ترين ويژگي داستان كوتاه است. داستان كوتاه داستاني است كه بتواند در خواننده تأثير واحد بگذارد. در اين كتاب تمام داستانها تقريباً از تأثير واحد بر خواننده جدا شده اند و اكثر داستانها يكپارچگي خود را از دست داده اند و با وجود كوتاهي داستانها باز هم چند قسمت شده و دو فصل و سه فصل شده اند. يكي از دلايل به موقعيت داستاني برمي گردد كه اين نويسنده در بسياري از جاها از موقعيت خوب داستاني استفاده كرده ولي از ريختن طرح روايي مناسب كمي ناتوان مانده است. البته اين ضعف به محتوا برمي گردد. هر چند در برخي داستانها فصل خوردن به خود داستان كمك كرده است. هر چند به لحاظ ساختاری این عمل نوعی ضعف تلقی می شود.
از جمله نكات مثبت در داستانهاي خانم آمنه محمدي داشتن ‌«آن داستاني» است كه نمونه بارز آن در «طلايي ترين ستاره شب» مشاهده مي شود و اتفاقاً از داستانهاي يكپارچه اين مجموعه هم هست. در جايي از اين داستان دختر كوچك خانواده سؤالي از مادر دارد و مي پرسد: «مادر آيا تا به حال عاشق شده اي؟» و مادر تنها جوابي كه مي دهد اين است: «فقط يك بار منتها پدرتان را بيشتر دوست داشتم» يعني عاشق پدرتان نبوده ام. و در اصل اين «آن داستاني» در جواب مادر به دختر اتفاق افتاده و يك تلنگر به خواننده است كه باعث مي شود داستان در ذهن خواننده با جزئياتش باقي بماند. در واقع داستاني كه «آن داستاني» داشته باشد ماندگار خواهد شد. نمونه معروف چنين ويژگي را در داستان «اندوه» آنتوان چخوف مي بينيم.
ويژگي خوب ديگری  كه در برخي داستانهاي خانم محمدي برجسته است، سوژه يابي خوبي است كه خانم محمدي داشته و تلاش براي ارايه داستان از منظر راويان جديد ولو اينكه اين راوي تبديل به شخصيت نشده باشد. راوي داستان پوچ در واقع يك خودكار بيك است كه رنگش تمام شده اما همين خودكار با وجود اينكه یک جسم است اما حالت انساني دارد و همان نگاه معناگرا و نمادين در اين داستان وجود دارد. نویسنده در داستان موهاي پريشان پا را از اين هم فراتر گذاشته و راوي داستان نطفه اي است كه تازه بسته شده و اين داستان ويژگي تاريخي و مسايل اجتماعي افغانستان را بيان مي كند. و البته در اين داستان است که خواننده مي تواند به علت عدم حضور مردها در كنار زنها در افغانستان پي ببرد!



+ نوشته شده توسط اعضای خانه ادبیات افغانستان در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 16:58 |

 بيانيه فرهنگيان افغانستان مقیم ایران درباره سياست دولت افغانستان در برابر زبان فارسي‌

 

زبان فارسي دري‌، زبان‌ِ دوم جهان اسلام است‌، با دامنة گستردة تاريخي و جغرافيايي‌. اين زبان‌، در روزگاران نه چندان دور، از نواحي چين تا آسياي صغير و از شبه قارة هند تا ماوراءالنهر كاربرده داشته و آثار علمي و ادبي گران­باري در آن پديد آمده است كه شماري از آن اعتبار جهاني دارد. در اين ميان‌، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش اين زبان‌، قابل توجه و گاه تعيين‌كننده بوده است‌. اين كشور در چندين دورة تاريخي‌، مهم‌ترين كانون زبان فارسي دري به شمار مي‌آمده است‌.

بسياري از اقوام غيرفارسي‌زبان‌، به سبب آميزش با مردم اين سامان‌، زبان فارسي را آموخته و در مواردي، خدمات شايسته‌اي بدان كرده‌اند. به طور ويژه بايد به بعضي زمامداران و ادیبان پشتون‌تبار كشور اشاره كرد، همچون تيمورشاه دراني‌، مهردل‌خان مشرقي‌، عايشه دراني‌، محمود طرزي‌، عبدالحي حبيبي و عبدالله افغاني‌نويس‌. با این حال، دريغ كه از نزدیک به نيم قرن پيش‌، به سبب عواملي كه بر كسي پوشيده نيست‌، از سوي گروهي از اهالي سياست و فرهنگ مملكت‌، تلاش­هايي براي تضعيف زبان فارسي دري صورت گرفته است‌. اين تلاش­ها در دورة تاريخي حاضر نيز ادامه دارد، زماني كه مردم افغانستان به همدلي و همراهي بيشتر نياز دارند.

1. يك تلاش اين گروه‌، تفكيك دو نام اين زبان‌، يعني «فارسي‌» و «دري‌» از همديگر است‌، تا هم ميان يكصد ميليون گويندة اين زبان در جهان امروز فاصله بيندازند و هم بدين بهانه كه بعضي واژگان‌، فارسي و برخي دري اند، دست فارسي‌زبانان افغانستان را از بخشي از ذخاير اين زبان‌، كوتاه سازند. اين در حالي است كه همه متون معتبر علمي و ادبي‌، بر يگانگي اين زبان گواهي مي‌دهد و حتي بسياري از مردم افغانستان‌، هم‌اكنون كلمة «فارسي‌» را به كار مي‌برند. بگذريم از اين كه به استناد شواهد و اسناد تاريخي‌، اين زبان تا نيم قرن پيش‌، در افغانستان نيز «فارسي» ناميده مي‌شده ‌است‌.

2. دستاويز ديگر، مفهومي به نام «زبان ملّي‌» است و اين باور نادرست كه زبان ملّي بايد آميزه‌اي از زبان­هاي رايج در كشور باشد. اينان بدين بهانه كه بايد امور اداري مملكت مختل نشود، واژگان غيرفارسي را بر فارسي‌زبانان افغانستان تحميل مي‌كنند، در حالي كه وقتي در قانون اساسي مملكت‌، وجود دو زبان رسمي پذيرفته شده است‌، هر يك از اين زبان­ها بايد بتواند نظام اصطلاحات اداري و حقوقي خاص خود را داشته باشد.

3. كوشش ديگر اين گروه‌، مرز كشيدن در ميان هم­زبانان و بيگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسي است كه در ميان فارسي‌زبانان خارج از افغانستان رايج است‌، در حالي كه اين­ها جزء منابع داخلي زبان فارسي به شمار مي‌آيد. بدين ترتيب‌، مردم افغانستان، ناگزیر از بسيار واژگان و تركيب­هاي كارآمد، زيبا و بامعني محروم مي‌شوند، فقط به اين دليل كه كساني در جايي ديگر آن­ها را به كار برده‌اند. حاصل اين سياست‌ آن مي‌شود كه فارسي‌زبانان اين كشور در موارد بسياری براي بهسازي زبان خويش با استفاده از منابع همين زبان‌، دچار محدوديت يا محروميت شوند. اين در حالي است كه قانون اساسي افغانستان وظيفة تلاش براي رشد زبان­هاي ملّي كشور را بر دوش دولت نهاده است‌. ديگر پي­آمد نامطلوب اين رويّه‌، كه هم‌اكنون نشانه‌هاي خود را آشكار كرده است‌، ايجاد عصبيت‌، بدبيني و نامهرباني ميان مردمي است كه قرن­ها برادروار در كنار هم زيسته‌اند.

توبيخ بعضي از دست‌اندركاران راديو و تلويزيون بلخ به اعتبار كاربرد واژگاني همچون «دانشگاه‌»، «دانشكده‌» و «دانشجو»؛ تغيير نام «نگارستان ملّي‌» به «گالري ملّي‌»؛ تغيير لوحه‌هاي بعضي از ادارات دولتي و زدودن كلمات فارسي از آن­ها؛ تفكيك مكاتب پشتوزبان و فارسي‌زبان از همديگر و امثال اين­ها كه در ماه­هاي اخير رخ داده‌، نشانه‌هايي است از اقدام­هايي كه با چنین دستاويزهایي صورت گرفته و البته در هيچ‌يك از آن­ها، نظر كارشناسان زبان فارسي و پشتو ملاك عمل دانسته نشده است‌.

ما امضاكنندگان اين بيانيه‌، به دولت افغانستان و نهادهاي رسمي آن‌، نسبت به خطري كه زبان فارسي افغانستان و فراتر از آن‌، وحدت ملّي كشور را تهديد مي‌كند، هشدار مي‌دهيم و تقاضامنديم رويه‌اي را پيش گيرند كه هم زمينة بهسازي و تقويت زبان­هاي ملّي كشور فراهم شود و هم ميان اهالي زبان­هاي مختلف‌، بدبيني و ناهمدلي پديد نيايد.

به یقین، زبان فارسي در افغانستان، ريشه‌اي محكم‌تر از آن دارد كه بدين بادها از جاي درآيد و تجربة پنجاه سال اخير هم اين را نشان مي‌دهد. خواستة ما اين است كه نهادهاي دولتي‌، امكانات مادي و معنوي کشور را كه بايد صرف بهسازي زبان­هاي ملّي شود، مصروف اين چالش بيهوده نسازند و به جاي ضربه ‌زدن بر پيكرة اين زبان­ها، به فكر چاره‌جويي آسيب­هايي باشند كه همه زبان­هاي رايج در كشور را تهديد مي‌كند.

1.    مؤسسه  فرهنگي «دُرّ دَري»

2.    خانه ادبيات افغانستان

3.    شوراي نويسندگان مجله­هاي «خط سوم» و «فرخار»

4.    مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان

5.    كانون تحصيل­كردگان افغانستان

6.    خانه كودك افغانستان

7.    شوراي سرپرستي مدارس خودگردان  مهاجرين

8.    مكتب القرآن طه مهاجرين مقيم تهران

9.    موسسه فرهنگي هم­بستگي مردم افغانستان

10.  انجمن فرهنگی و هنری «سایه­بان آبی»

11.  انجمن هنرمندان افغانستان

+ نوشته شده توسط اعضای خانه ادبیات افغانستان در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 11:39 |